باسمه تعالی
نوای نی
ماه من بالای نی از بس که نورانی شده نی نوایش رفته ازیادش که قر آنی شده
روز عاشورا زبس زینب صدا می زد حسین زان سبب با نام او هر دیده گریانی شده
ای فرات از آبرو ی آب خود چیزی نگو چونکه اصغر در کنارت تشنه قربانی شده
خیمه هایی را که آل مصطفی کردش به پا ای دریغ ودر د دنیا را، چه! ویرانی شده
دیده از دل علت بغض گلو پرسید ، گفت این امام شیعه ها بودش، که عریانی شده
(عابدی) گر ذکر دل باشد حسین فاطمه آن زمان بینی که این دل وه!چه نورانی شده
+ نوشته شده در جمعه 12 آذر1389ساعت 15:4  توسط حسین
|
باسمه تعالی
محرم ماه خونین حسین (ع) است
محرم آمد ه چشمم نظر بر پرچمی دارد
نظر بر پرچمی کو خا طرات پر غمی دارد
همان پرچم که همرنگش بود آن خون رگهایش
همان خونی که با اصغر بگو یم عالمی دارد
محرم آمده هم تشنه وهم تشنگی آمد
نگه کن! تشنه با دشنه بگو چون همدمی دارد
محرم آمده سجاد وهم سجاده می گرید
تحمل کن ! کمی سجاده شا ید مرحمی دارد
محرم آمده اصغر سراغ از آب می گیرد
همان آبی که عباس از برایش الغمی دارد
محرم آمد ه زینب هراسان از سیا هی ها
برا ی نور چشمی های مادر ما تمی دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 22:4  توسط حسین
|
باسمه تعالی
زبان حال کبوتر حرم امام رضا (ع)
پر زدم بر آسمان تا زیر پا ماند ز مین عشق تو آتش به جان زد آسمان از یاد رفت
ضامن آهو شدی گل با خیال خوبیت عطر خود بر باغ داد آن باغبان از یاد رفت
جان به کف آورده ها دیدم به پیشت روز وشب روزم آرام از شبم شد درد جان از یاد رفت
مهر تو دردل نشست از شوق رویت در حرم پر زدم با مهر تو هر مهربان از یاد رفت
دانه خوردم هر زمان از دست زوارت ولی با تو حتی زائر پیر و جوان از یاد رفت
گنبد زرین تو از بس کمانی شکل بود گرد آن چون پر زدم ترس از کمان از یاد رفت
عابدی با نام من شعری برایت می سرود او سرود اما به دل دردش نهان از یاد رفت
درد او این بوده تا روزی بیاید د ر حرم قسمتش کن او نگوید شاعران ازیاد رفت
+ نوشته شده در جمعه 23 مهر1389ساعت 19:59  توسط حسین
|
باسمه تعالی
ضامن آهو
خوش به حال آهوی دشتی که او از ترس جان
جان به کف بگرفت واندر کوی تو آرام شد
آوخ آن صیاد را کز ملک خوبی ها گذشت
بی خبر از خوبیت دنیا برایش دام شد
ضامن آهو شدی هرکس نشانت را گرفت
ضامن آهو شدن آنک برایت نام شد
هر کسی با حاجتی رو سوی کویت راه برد
او نگفته حاجتش دادی دلش در کام شد
کودک ار می گرید اندر خواهش روزی ولی
من بگریم چونکه روزم بی تو بازم شام شد
از خطا کاری چومن گر گریه می خیزد کنون
کن شفاعت بنده را این دل به دنیا خام شد
زرق وبرق زندگی آنگونه مشغولم نمود
کز تمنای دلم قسمت فقط بد نام شد
ظاهرا نامی به خود دارم دراین محنت سرا
ننگ از این نامم اگر نام از برای بام شد
عابدی با شوق دیدارش غم از دل بر گرفت
آنکه از لطفش رضا گشتم رضایش نام شد
+ نوشته شده در جمعه 23 مهر1389ساعت 19:56  توسط حسین
|
باسمه تعالی
جان پدر
دخترم ای گل خوشبوی گلستان پدر
تو نباشی به چه دردی بخورد جان پدر
روز دختر شده من روزی خود می دانم
بهر آن حرمت تو داده خدا نان پدر
وقت آشفتگی روح وتن خسته ی من
خنده های تو شود مرهم و درمان پدر
ای که همسایه ی ماهی به درخشندگیت
نعمت زندگی ای لو لو و مرجان پدر
آن قدر مهر تو بر من شده آرامش دل
جز تو بر من چه کسی گفته به قربان پدر
من سر از پا نشناسم به زمانی که شود
افتخار تو همان مطلع دیوان پدر
آن زمانی که من از سجده بر آرم سر خود
منتظر من ، تو بیاری همه قرآن پدر
هر زمان خسته من از ره برسم دیدن تو
خستگی می برد ازجانِ من ای جان ِپدر
فکر دوری زتو گر لحظه رود در سر من
حرف دل را شنو از دیده ی گریان پدر
آن زمانی که تو بر پای نماز آمده ای
هدیه بنما تو دعا بابت احسان پدر
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 23:22  توسط حسین
|
باسمه تعالی
دخترم
شبنم اگر روی گل آرام بود دخترم آرامتر از شبنمی
گل طلبد آب خود از شبنمش شبنم من آب به من ده دمی
گوهر یکدانه ی چشمان من روشنی چشم و چراغ منی
ای گل باغ همه ی زندگی مستم از آن بوی خوشت جانمی
خنده ی چشمان تو را دخترم من ندهم بر همه ی عا لمی
شعله ی شمعی پر پروانه را گر زند آتش نکند اوغمی
شمع من ارشعله به جانم زنی تا به ابد دور تو گردم همی
گرمی دستان تو با دست من فلسفه ی زندگی آدمی
آخراین قصه تو مانی ومن قید جهان را بزنم یک دمی
مردم چشمان من ار بسته شد جان پدر گریه نکن یک کمی
چون تو اگر گریه کنی این دلم لرزه به جان افکندم آندمی
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 22:9  توسط حسین
|
شعر رمضان
خبر* ای مومنان ماه خدا شد پلیدی جمله از مومن جدا شد
خبر ای خفته در خواب جهالت بیا جایی نباشد بر خجالت
بیا اینجا خدایت میزبان است ملائک در کنارت میهمان است
بیا تا از همه دل کنده باشی در این محفل خدا را بنده باشی
بیا تا آبر ویت باز یابی حدیث و قصه ی آغاز یابی
بیا با چشم دل خالق نظر کن زدیدن های بی مورد حذر کن
بیا تا این زبان در کام گیری دروغ و غیبتش در دام گیری
بیا گوش از شنید نهای واهی ببندش با خودت گو یا الهی
به من توفیق مهمانی عطا کن قراعت کل قر آنی عطا کن
تو را بر حق آن شبهای قدرت مرا آن گونه خواهی ده تو قدرت
که مغرور از توانایی نباشم به دنیا خوار رسوایی نباشم
کمک کن تا تورا من بنده باشم رهایم گر کنی شرمنده باشم
همان چیزی برایم ده تو خواهی تو دانی خواهش دل هست واهی
کمگ کن دست محرو مان بگیرم در این دنیا به خوشنا می بمیرم
+ نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 20:55  توسط حسین
|
( غنیمت قدر )
.... هر صبح کاسه ی گدائی محبت دل خود را دست گرفته در کوچه های تنگ و غریب این شهر شلوغ پرسه می زنم شاید تل ا نگر دستان پر مهر و محبتی آن را بشکند و دست در دستم دهد و با من فریاد زند که: آ های مردم*اینجا دل ِ تنگی پی این کوچه ی ما می لرزد که مبادا به (یه) شبی طاقت او طاق شود و بر آن بی کسی یش گریه کند . در تمنای دلش گوهر چشمش ریزد . گریه ی کودک خود فاش نماید به همه.
که به بی رنگی آن چهره ی خود می خندد دل به حرفای(حرفهای) من و ما و شما می بندد
و در آن خلوت خود سخت ز خود می پرسد :
که چرا قصه ی این فقر و فقیری بر جا ست و چرا خا نه ی آن ظالم و ظلمش بر پا ست
. مگر آن صحبت ما عدل علی پیش نبود پس چرا قصه ی بی چیزی ما گشت نمود .
کاش می گفت کسی صحبت دل را به کسان که بیا ئید و ببینید جهان می گزرد
و تفاوت همه جا باز همان می ماند و شعا ری که همه در همه جا می خواند
که بیا ئید به محروم وغنی فکر کنیم و بر آن قصه ی پر سوز تری ذکر کنیم.
که فلانی همه شب سفره ی رنگین دارد و فلا ن خانه بر آن نان جو ین می ماند
و نوشتم که تو دانی شب قدر آمده باز ای کسانی که به امید همان کرده نماز.
و گر این شب گزرد ما به یتیمی نرسیم . قصه ی بودن ما پوچ و همه خار و خسیم.
التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 20:21  توسط حسین
|
شاه خراسان
خبر دارم که شاهی در خراسان عالمی دار د به پیشش می رود هر دردمندی گر غمی دارد
برای هر کسی کو را خلایق دست می بندد دخیلش گر شود بیند عجب خوش همدمی دارد
مریضی کز دوای این طبیبان باز می ماند اگر پیشش رود بیند برایش مرهمی دارد
به شوقش میزند پر آن کبوتر با سبک بالی چنان گویی که از پر بارگاهش پرچمی دارد
برای اینکه انگور از برایش زهر سمی شد به وقت غوره خوردن طاق ابرو هم خمی دارد
دلا این قصه ی مظلومی موسی الرضا باشد به غربت می دهد جان این غریبی ماتمی دارد
+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 23:34  توسط حسین
|
باسمه تعالی
تقدیم به مادر بزرگوارم به مناسبت روز مادر
بارش باران به گل ازبس که باشد دیدنی
مادرم سیلی به گل زد دست من گل چیدنی
علتش پرسیدم از او گفت ترسم بوی گل
از تو خوشبو تر شود هنگام گل بوئیدنی
گونه هایم نرمی آن اشک چشم احساس کرد
مادرم با گریه ی شوقش مرا بوسیدنی
غنچه در وقت شکفتن هرچه زیباتر شود
من هزاران غنچه دیدم مادرم خندیدنی
رقص گل با باد اگر آرامش آرد بهر دل
روح من آرام شد مژگان ا و رقصیدنی
مردم چشمش محبت را به رویم باز کرد
چشم خود زآن پس نمی بندم محبت دیدنی
لرزه بر کون و مکان افتد زمهر مادرم
وقت آن بیماریم مادر زغم لرزیدنی
رنج دنیا را به جانش می خرید او زان سبب
رنج دنیاییم شود قسمت زمن رنجیدنی
هرچه دردست ودلش می بوده بخشیدش به من
من چه؟ دارم بهر او جز جان خود بخشیدنی
+ نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 0:4  توسط حسین
|